ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

148

قصص الانبياء ( فارسى )

زليخا گفت كه آن دوست نبود كه دوست را به هيچ حال و به هيچ كار خلاف كند . من ديرست تا مسلمان شدم ، تا بدانستم كه تو بر كدام دينى من نيز آن دين گرفتم . يوسف شاد گشت ، و پس شريعت او را بياموخت ، و حق تعالى محبت خود در دل زليخا درافكند و آن دوستى كه در دل زليخا بود بدل يوسف افكند . آن‌گاه زليخا بعبادت مشغول ] a 56 [ شد و محبت يوسف فراموش كرد . چنان كه در خبر آمده است كه هر وقت كه يوسف ياد زليخا كردى زليخا بگريختى . يوسف گفت يا زليخا آن‌گاه كه من از تو مىگريختم تو به من در مىآويختى و از پس من مىدويدى و اكنون از من همىمىگريزى . زليخا گفت آنگاه ترا دانستم و بس ، اكنون از تو گريزانم براى آنكه خداى را شناختم ، و محبت حق در دلم چنان قوى شدست كه محبت هيچ مخلوق را جاى نمانده است . تا آمده است كه روزى زليخا از يوسف بگريخت ، يوسف قصد وى كرده بود ، چون دريافتش از پيرهن بگرفت ، پيراهنش بدريد . زليخا روى واپس گفت : قميصا بقميص . آنگاه هژده سال بيكجاى بودند ، هفت فرزند بيامد ايشانرا ، پنج پسر و دو دختر . و يعقوب مرده بود و پيغامبرى بيوسف رسيده بود ، و ولايت پسر وليد ريّان را بود ، و نگاه داشت مملكت بر يوسف بود و سپاه‌سالار بود همچنانكه پيش از آن بود ، و آن پسر بزرگتر شده بود و اسباب مملكت دانسته چون يوسف را عمر به آخر آمد و اجل نزديك رسيد هفتاد و هفت ساله بود . چون بيمار شد سه ماه و هفده روز بيمار بود . چون مرگش نزديك